«من تو او مرد او زن »

شعر، نیروی حال ، دائو دِ جینگ، سکون و... سکوت

«من تو او مرد او زن »

شعر، نیروی حال ، دائو دِ جینگ، سکون و... سکوت

زنانِ زود رَخت کندۀ رویا


بیرون می‌روی در خیابان‌های روشنِ روشن پرسه می‌زنی. بالا می‌روی به اتاقت، لُخت می‌شوی، به درونِ ملافه‌ها می‌سُری، چراغ را خاموش می‌کنی، چشم هم می‌گذاری. ساعتی است که زنانِ زود رَخت کندۀ رویا دورت جمع می‌شوند، ساعتی است که منگِ کتاب‌هایی هستی که صد بار خوانده‌ای، ساعتی که صد بار چرخ‌واچرخ می‌زنی بی‌یافتنِ خواب.


مردی که خواب است ( The Man Who Sleeps)
ژرژ پرک ( Georges Perec)
فارسی یِ: ناصر نبوی







خوابم نمی‌بره. از این تصاویرِ آدم‌های سیگاری بدم می‌آد. بعد از درگذشت دیوید لینچِ فیلمساز- که علتش چند دهه سیگار کشیدن اوست، باز هم اینترنت پُر شد از تصاویرِ David Lynch با سیگار! ... بابا جان! لینچ بر اثر چند دهه سیگار کشیدن جانش را از دست داد.‌ بازم تصویر سیگار کشیدن او را به اشتراک می‌گذاری!
چطور آدم باید بفهمه مصرف الکل و مشروبات الکلی و سیگار مضره. به خودت فقط آسیب نمی‌زنی به میلیون‌ها نفر هم آسیب میزنی. 








ما فقط رویا و رویا و رویا داریم

درگذشت دیوید لینچ
و سریال-فیلم Twin Peaks :
ما فقط رویا و رویا و رویا داریم

■ و اگر سینما ساخته نشده تا رویاها و هر آنچه را که در زندگی آگاهانه شبیه به رویاهاست ترجمه کند، پس اصلن سینمایی وجود ندارد. - آنتونن آرتو

■ استفان دُلُرم: توئین پیکس ، که به اتفاق آرا بر صدر فهرست ده فیلم برتر سالِ ما نشست، مهم‌ترین اتفاق این دهه است. و چه‌بسا جای فصل‌های اولیه توئین پیکس و مالهالند درایو را هم در قلب‌ها بگیرد. حاصل جدّوجهد فراانسانیِ دیوید لینچ «یک فیلمِ» هجده ساعته است، به‌گفته‌ی خودش، یک فیلم تکّه‌تکّه شده در اجزای مختلف که ظاهر یک سریالِ چندین قسمته را به خود می‌گیرد. فارغ از سریال یا فیلم بودنش، جهشی که توئین پیکس سبب می‌شود می‌تواند این باشد که سالن خانه را تبدیل کند به سالن سینما، که ما را پرتاب کند به فضای سکوت، و این‌که دخمه‌ای دور ما حفر کند. حتی با دیدنش روی لپ‌تاپ هم بمب اتمیِ قسمت هشتم همه چیز را به درون خود می‌کشد.

■ دیوید لینچ: دلم می‌خواهد وقتی فیلمی را می‌بینم شاهد یک رویا باشم. مثلن "هشت و نیم" یا بقیه فیلم‌ها ( لولیتای کوبریک ، سان‌ست بولوار بیلی وایلدر ، ساعت گرگ و میش برگمان ) را می‌بینم باعث می‌شود تا یک ماه در رویا فرو روم. چیزی انتزاعی در آن‌ها وجود دارد که روحم را مضطرب می‌کند. چیزی میان خطوط وجود دارد که فیلم می‌تواند با زبان خودش بگوید... زبانی که می‌تواند چیزهایی را بگوید که به کلام در نمی‌آید.

با حقیقت / و آب / ‌پوشیدن

رود و رودخانه
منبعِ الهام در آثارِ ادبی و هنری



یک : رود همه چیز می‌داند
و انسان همه چیز را می‌تواند از رود بیاموزد

هر لحظه از رود چیزی می‌آموخت.  بیش از همه گوش دادن را از رود آموخت . گوش سپردن با دلی آرام و با روحی جویا  و گشوده ، بی‌شور و شتاب ، بی‌آرزو و یا داوری و بی‌عقیده‌ای از خود .
سیدارتها . اثر : هرمان هسه
فارسی‌ی : سروش حبیبی




دو : رهایی در آب
شعری از امیر قاضی پور


یک گام / " آبِ رودخانه از سد می‌گذرد "
قطره قطران
سدِ آب تمامِ رودخانه را تَه می‌گیرد
سُرسُره می‌خورم از آب
به رویِ سیروان رها می‌شود
گاه آب با پلک زدن به ستوه می‌آید
شُرشُره آب می‌ریزد تویِ دامنِ دخترِ کوه
آب ... جمع شدن
فریادهایی که در گرما چون آب - جمع شدن
ابری شونده
با حقیقت / و آب / ‌پوشیدن
از سودایِ طنین / و داد
قانون " آهسته " از زمان نما
ای جامِ تاریکِ انگشتانِ باز
سکونِ شب
سکونِ آب
ناخنِ کیست که می‌ریزد
رویاىِ آب
ای جام‌هایی که در فضا وجود دارد





سه : رودخانه فیلم ژان رنوار

«رودخانه در حرکت است مانند جهان اطراف ما،
رودخانه بزرگ و کل دنیا و هر چیزی که درون آن است،
خورشید در تعقیب روز، همانطور که شب در تعقیب ماه و ستارگان،
از غروب تا شامگاهان از سحرگاه تا ظهر،
روزها به پایان می‌رسند و ما به پایانمان نزدیک می‌شویم...».
رودخانه، ژان رنوار، 1951

درباره شوق فراوان رِنوار به آب روان بسیار سخن گفته شده است، اما این شوق نقطه مشترک همه فیلمسازان مکتب فرانسوی بود (هرچند رنوار به آن بُعد تازه‌ای بخشید). در مکتب فرانسوی، گاه این شوق به رود و مسیر آن است، گاه به آبراهه، بَلمَ ها و آب بندیهای آن، گاهی هم به دریا، مرز آن با خشکی، و در نهایت بندر و فانوس دریایی همچون چیزی نورانی که در شب میتابد. اگر ایده یک دوربین منفعل به ذهن این فیلمسازان میرسید حتماً آنرا کنار آب روان بر پا میکردند. - ژیل دلوز، سینما یک



ما فقط کتابهایی نداریم برای گذاشتن لای کتابهای دیگر


سلسله مراتب بدون سلسله مراتب
ترجیح بدون ترجیح

هر وقت بخودم میگم دیگه کتاب جدیدی نمی‌خرم، کتابی مثل مردی که خواب است  اثر ژرژ پرک درگیرم می‌کنه و باهام پیوند داره.
ما فقط کتابهایی نداریم برای گذاشتن لای کتابهای دیگر


معرفی کتاب مردی که خواب است
روزی پاسکال گفته بود «آیا آدمی می‌تواند پانزده دقیقه در اتاقی بنشیند و هیچ کاری نکند؟» نه اینکه در جهان و زمانه‌ی هیاهو، سخت‌ترین کار ممکن، ایستادن بر سکون مدام و بی‌وقفه‌ی کاری‌ست که فقط آدمی‌ست با ذهن و بدنش. این اما یک انتخاب است، انتخاب نشستن، راه رفتن، ایستادن و خوابیدن، برای انجماد خود و طرد دیگری/ دیگران! «مردی که خواب است» ژرژ پرک، شرح، توضیح و توصیف چنین وضعیتی‌ست؛ مردی که روزی به ناگه دیگر هیچ‌کاری نمی‌کند، جز تلاش برای فهم اجزای مهم «هیچ کاری نکردن»، از جمله چرایی فاصله‌ی میان چشم‌ها و ابروها، سنگینی سرش، شش جوراب راکد در تشت آب، کرختی پاها، سیگار نصفه‌ی خاموش شده در زیرسیگاری، و البته کشف این نکته که «دلت نمی‌خواهد کسی را ببینی، حرف بزنی، فکر کنی، بیرون بروی، تکان بخوری.» این نوعی پشت کردن به همه‌چیز و ایستادن بر سر رادیکال‌ترین کنش انسانی‌ست، در دورانی‌ که از تو می‌خواهد چنان باشی که خودت و جهان بی‌هیچ پذیرشی ازهم دور شوید! کتاب مردی که خواب است، رمان درک امکانیت با هیچکس نبودن ازجمله با خود نبودن است؛ امتحان ندادن، کلاس نرفتن، معاشرت نکردن، بی‌مکالمه، بی لمس‌، بی پرسش‌، بی پاسخ و ... «در گذر ساعت‌ها و روزها و هفته‌ها و فصل‌ها از همه‌چیز دل می‌کنی، از همه‌چیز می‌بری. گاهی بفهمی‌نفهمی با نوعی مستی درمی‌یابی که آزادی و بار هیچ‌چیز نه خوشایندت است و نه ناخوشایندت.»

درباره ژرژ پرک

ژرژ پرک (به فرانسوی: Georges Perec) (زادهٔ ۷ مارس ۱۹۳۶ در پاریس – درگذشتهٔ ۳ مارس ۱۹۸۲ در ایوری سور سن) رمان‌نویس و فیلمساز معاصر فرانسوی است. پرک عضو انجمن ادبی اولیپو بود.

ترجمۀ پیش رو گام تازه‌ای است در جهت شناساندن پرک به مخاطبان فارسی‌زبان.

مردی که خواب است | ژرژ پرک | ترجمۀ ناصر نبوی | نشرنو،  چاپ سوم ۱۴۰۳، قطع رقعی، جلد شومیز، ۱۲۷ صفحه. ۱۵۰ هزار تومان




دموکراسی در یک شهرک در تهران



دموکراسی یعنی این. مردم یک شهرک در تهران، وقتی می‌بینند شهرداری تهران در عینِ بی‌مسئولیتی و بی‌کفایتی، کارهای خدمات شهری مثل جمع‌آوریِ زباله را به مدت ۳ سال! انجام نمی‌دهند، خود مردم شهرک دست به کار می‌شن و شهرک را از تعفن و کثافت نجات می‌دهند. تو یک منطقه کوچک دموکراسی درست میشه.

خبرِ تکمیلی و اختصاصی از "روزنامه پیام ما " :
شهرداری تهران از سه سال پیش تاکنون به شهرک دانشگاه خدمات نداده/ اهالی یک هزار کامیون زباله از شهرک خارج کرده‌اند/ در زمان بازدید از شهرک،‌ حدود ۱۲ روز بود که چاه فاضلاب بالا زده بود.

گزارش میدانی پیام ما از سه سال بی‌توجهی شهرداری تهران به شهرک دانشگاه که باعث شده اهالی به‌شکل خودگران زباله‌هایشان را پاک‌سازی کنند و سیستم مالی شفاف و گزارش عملکرد داوطلبانه راه بیندازند.

داستان «خودگردانی شورایی» یک شهرک|  ستاره حجتی - فرداد احمدی |

شهرداری تهران چندسالی است که به اهالی شهرک دانشگاه در غرب تهران خدمات ارائه نمی‌دهد. اهالی می‌گویند شهرداری طرح نوسازی شهرک دارد و اهالی به آن رضایت ندارند. سه سال از آخرین‌باری که شهرداری محوطه و خیابان‌ها را پاکسازی کرده، گذشته است و حالا ۱۰۳ روز است که جمعی از اهالی خودشان دست‌به‌کار شده و ۹۰ درصد شهرک را پاکسازی کرده‌اند؛ تاکنون یک‌هزار کامیون زباله از شهرک خارج شده است. چاه آب مخصوص آبیاری فضای سبز شهرک مسدود شده و مسیر آب به‌سمت خارج از شهرک هدایت شده است. خرید منبع آب و پرکردن آن از سوی اهالی راه‌حل جایگزین کمبود آب برای فضای سبز است.

اهالی می‌گویند از تلاش برای محیط آرام زندگی‌شان خسته نخواهند شد و به تبدیل کردن شهرک آرام و خلوت شهرک دانشگاه به مکانی پرازدحام رضایت نخواهد داد. تشکل کوچک «همیاران فضای سبز شهرک دانشگاه» حالا شکل و شمایل کار خود را پیدا کرده است و با حمایت شبکه‌ای متشکل از صدها عضو کار می‌کند و بعد ۱۰۳ روز تلاش که از جمع‌آوری زباله شروع شد، حالا به ساختاری شفاف در امور مالی داوطلبانه و گزارش عملکرد هم رسیده است. مثل هر رویداد مشارکتی دیگر در حوزه محیط‌زیست، نقش پررنگ زنان در پاکسازی محیط زندگی مردم شهرک دانشگاه مشهود است.



اگر سکوت انتخابی باشه عالی نیست؟

مخلوقِ زیبا Audrey Hepburn در فیلم داستانِ راهبه. این سکوت راهبه‌ها زیباست. جایی که فقط به ضرورت حرف می‌زنند و خاموش هستند. تا جایی که بشه حرف نمی‌زنند با ایما و اشاره کار می‌کنند. اگر سکوت انتخابی باشه عالی نیست؟ تمام حرف‌های زائد تمام لفاظی‌ها از بین می‌رود. حتا در سروصدا هم سکوت و وقفه هست بین صداهای محیط و صدای انسانها. سکوتِ ساموئل بکت، وقتی ازش مصاحبه خواستند و او زمانی قبول کرد که هیچ نگه و تمام مصاحبه بدونِ هیچ گفته‌ای فقط تصویر بود. صفحات سفید. کدام جنبش؟

جنبشی که عینِ سکوت است.




جلسه سینماشعر و شعرخوانی


متنِ شعری که در ویدئو شعرخوانی شده


امیر قاضی‌پور:
تقدیم به چشمه رها شده یِ تو!

- - - - - - -

چشمه رها شده

اتصال‌ها که یکی شود برای هر اتصال

وقتی جدا می‌شویم برای بخشیدن

نگاه کن هرگز فکر نمی‌کردی به جنون‌هایی که یکی نشود

یکی نشود!

دعوت همه دیالوگ‌هایی که باید سرنگون شون

چشم‌هایی که هیچ وقت نشد!

از نیمه افتادن و نگاه کردن . نگاه نمی‌کردی وقتی که

 

هر کسی زیرِ سرِ جنون

دعوت همه یِ آدم‌ها ورایِ

هیچ وقت نشد

چَشمِ رهاشده




گنجشک در دودکش

همیشه شکایت می‌کنیم که همه چیز تکراریه. فهمیدنِ مفهوم تکرار خودِ زندگیه. مثلِ زندگی روزانه که آنقدر تکرار میشه تا "دائو دِ جینگ " درست کنه و راه را پیدا کنیم. مثلِ فیلم‌های برادران زورکر ( Ramon & silvan Zurcher) و همین فیلم جدیدشان " گنجشک در دودکش ". برادران زورکر با ساختنِ فیلم گنجشک در دودکش، سه‌گانه خود را کامل کردند. چقدر فوق‌العادست که اول فیلم گربه کوچک عجیب ( Strange Little Cat )و بعد فیلم دختر و عنکبوت ( The Girl And The Spider ) را ببینی و سرآخر برسی به فیلم گنجشک در دودکش ( Sparrow in the Chimney). چه زندگی‌هایی تصویر شد. چه حسادت‌ها و نفرت‌ها و روابطی ترسیم شد در این شعرهای سینمایی. و طنینِ رحمت (Grace) در فیلم‌های گنجشک در دودکش و دختر و عنکبوت از برادران زورکر.





تنهایی و بی‌اعتنایی و شکیبایی و سکوت


همه چیز را باید یاد بگیری، هر آنچه را که نمی‌شود آموخت: تنهایی و بی‌اعتنایی و شکیبایی و سکوت.

جملات بالا از کتاب مردی که خواب است ( The Man Who Sleeps ) اثر ژرژ پرک (Georges Perec) است که با ترجمه ناصر نبوی از طرف " نشر نو " در ایران منتشر شده است. از سالها قبل منتظرِ ترجمه فارسی این رمانِ خاص بودم. خودمو در پیوند با این شاه‌کارِ ژرژ پرک می‌دیدم. داستانِ شاعرانه‌ای که ابتدا فیلم اقتباس شده از آنرا با همان نام " Un homme qui dort " دیدم. یک فیلم-شعر با حال و هوایِ کافکایی‌. فیلم مردی که خواب است را برنار کوئیزان ( Bernard Queysanne) با همکاری ژرژ پرک کارگردانی کردند. و حالا در ابتدای سال ۲۰۲۵ چه Surprise عالی.  در حالِ خواندنِ کتاب مردی که خواب است هستم.




بازوهایم بیش از پیش زنانه شده است


شعری از امیر قاضی‌پور ✔️

وقتی درخت با بی گانگی دست دراز می‌کند
تصاویری در حالِ عبور
گاهی مسیری که یک نفر طی می‌کند می‌تواند ماکتِ حرکتِ گروهِ بزرگتر از مردم باشد
اگر در فضایِ بسته کار کنم حقِ انتخاب ندارم
بازوهایم بیش از پیش زنانه شده است
بالشت‌هایِ افتاده به سقف از بزرگ‌تر شدنِ سینه‌ها
از بزرگ‌تر شدنِ پل‌ها، قایق‌ها و خاکریزها
یک شبِ زمستانی رودخانه برای حفاظت از مکان‌هایِ در حالِ ریزش
درخت باز شده است/  we are open / بالشت‌هایِ افتاده به سقف
از بزرگ‌تر شدنِ سینه‌ها
....................


در روزِ سالِ نو / زندگی ما حالاست


زمستان و سال نو
و هشت هایکوی ژاپنی
از شاعر ژاپنی: ماسائوکا شیکی
ترجمه: ع.پاشایی



۱
سال شروع می‌شود
در روزِ سالِ نو
زندگی ما حالاست



۲
ستاره‌ها ناپدید شدند
و بعد ـــــ
مِهِ پنج‌رنگ سال نو



۳
در شکوفه‌های پراکنده
بودا و آیین بودا
ناشناخته


۴
آسمان نزدیک می‌شود
یک چنین غروب درخشان
نوروز

۵
نوروز
آمده است ـــــ
خیابان‌های خلوت


۶
هیزم می‌شکند
خواهرم به تنهایی ـــــ
برای زمستان آماده می‌شود



۷
پشت محلِ
درخت‌های زمستان
غروبِ آتشین



۸
کاملیای زمستان
ای کاش می‌توانستم پیشکش کنم آن را
به بودای دودگرفته



HAPPY NEW YEAR


۱
آیا آن لرزه
جهان را تکان می‌دهد و از نو شکل می‌دهد آن را؟
اولین روز سال


۲
روز سال نو ـــــ
ما نیز جزئی از این
جهان شکوفای مردانیم.

۳
روز سال نو ـــــ
در بالاترین مرتبه قرار گرفته
آن آسمان لاجوردی





کوبایاشی ایسا
فارسی‌ی : ع.پاشایی





یک شعرِ تصویری و سینمایی



شعری از امیر قاضی‌پور

تکان می‌دهد و تو را در خود عوض می‌کند
وزن‌هایِ آب‌هایِ آزاد
روشنیِ آب ، مثالِ تُفی سفید
وَق زده به عطرش
تیغ‌ها که بر بستر ماسه‌های این بدن می‌نشیند
یک دلفین نفس می‌زند، می‌بوسد
به نشانه استمنا،خودش را درونِ خودش
با حسِ لَزِج از آبیِ خلیج
مثلِ گوشت ولو شده
لَخ در آب‌هایِ آزاد
صابون،آبی می‌نوشد





ده فیلم برگزیده سال ۲۰۲۴


هیچ چیز از زندگی نمی‌دانم مگر از طریق سینما

سال ۲۰۲۴، در حالِ اتمام است.‌ بهترین فیلم‌ها شاید عنوانِ مناسبی نباشد. لیست من از فیلم‌هایی که در سال ۲۰۲۴ دوست داشتم‌ و دارم. فیلم‌هایی که مثلِ دو فیلم‌ِ "هونگ سانگ سو "، چندبار می‌توانم این آثار را ببینم. اگر سینما هنر است، فیلم‌ها را بیش از یک‌بار می‌توان دید. دانه‌یِ انجیر معابد را  فقط به جهت سیاسی و نگاهِ زن-آزادی‌خواهانه‌اش در لیستم نگذاشتم. دانه‌ی انجیر معابد به لحاظ سینماتوگرافی واجد ارزش است. سینماحقیقت است دانه‌ی انجیر معابد.

این فیلم‌ها :
۱. دانه‌ی انجیر معابد/ The Seed of the Sacred ساخته محمد رسول‌اف
۲. من این جا نیستم / It's Not Me  ساخته Carax
۳‌. گنجشک در دودکش/ The Sparrow in the Chimney ساخته ریمون زورکر
۴. سه دختر او / His Three Daughter ساخته Jacobs
۵. کیک محبوب من/ My Favorite Cake ساخته بهتاش صناعی‌ها و مریم مقدم 
۶.نیازهای یک مسافر / A Traveler’s Needs ساخته هونگ‌ سانگ سو
۷.در کنار رود / By The Strem ساخته هونگ‌ سانگ سو
۸.منطقه مورد علاقه / The Zone of Interest ساخته Glazer
۹. فیلم My Old Ass ساخته 
Megan Park
۱۰. 
شیطان وجود ندارد/ Evil Does Not Exist ساخته Hamaguchi

و ...جانور / The Beast ساخته برتران بونلو



شش دی روز تولدم


این عکس کودکی من با موهای فرفری در محله شاپور تهران در کوچه وزیر نظام  است. می‌دانم دائو پشتیبانِ من است. در همین لحظه حال دوست دارم زنان و دختران و البته مردان در میهنم آزاد باشند. مثلِ پوشش اختیاریِ زنان و دختران. کسی جای کسی را تنگ نکرده.‌





یک شعر از "رابیندرانات تاگور "، در روز تولدم شش دی در این پُست.


شعری از تاگور
با ترجمه ع.پاشایی

از آن لحظه‌یی که اولین‌بار از آستانه‌ی این زندگی گذشتم آگاه نبودم.


چه بود نیرویی که مرا در این سرّ‌ِ عظیم شکوفاند، مثلِ غنچه‌یی در نیم‌شب جنگل!


وقتی که صبح به نور نگاه کردم لحظه‌یی احساس کردم که در این جهان بیگانه نیستم،
آن «دریافتنیِ» بی‌نام و نشان به شکل مادرم مرا در آغوش گرفته بود.


همین طور در مرگ همان ناشناس مثل آشنای دیرین من پیدا خواهد شد؛
و من چون این زندگی را دوست دارم،
می‌دانم که مرگ را هم دوست خواهم داشت.
نوزاد موقعی که مادر او را از پستان راستش دور کند فریاد می‌کشد و لحظه‌ی بعد در پستان چپش آرام می‌گیرد.





گوینده و بازیگری به نام ژاله علو


یک تصویر از" ژاله علو " در سریال " روزی روزگاری " یادم هست. جایی که‌ رئیسِ راهزنان با بازیِ خسرو شکیبایی را مجروح پیدا می‌کند، بجای مجازات کردنش، به راهزن پناه می‌ده و مداواش می‌کنه، برایش همسر پیدا می‌کنه و بخشی از خانوادش میشه. راهزن و غارتگر را دگرگون می‌کنه. جایی که مجازات نبود و همش اصلاح بود.

اعتراضِ "ژاله علو " یادمان هست که می‌گفت: عکس من را از دیوارنگاره میدان ولیعصر بردارید.‌ بغضی در گلو داریم و سوگوار فرزندان این آب و خاک هستیم.

شاتوت‌های زمستان


خنک شدم از زمستانی که قطعاتِ باران را با گردنی لُخت
" از پاشنه انداختن خسته شدم "
بُریده شدن در طولِ یک لحظه
" دو گیلاس بدونِ تو.بدونِ گوش "
رویِ انظباط اگر عاشق نمی‌شدم
" چاهار قطعه یِ آزادِ باران "
دست‌هایِ یک حباب :
(( مانده کف دستم فقط ))
تمامِ عناصری که از ناخنِ انگشتانم
و موهایِ قهوه‌ای
" بدونِ شاخه‌ام "
جُم نمی‌خوردم
و زلزله ما را پخش می‌کرد
- - -
امیر قاضی‌پور





در شعرِ بالا " ژویی‌سانس" یا افتادن حاصل از ارضا. ‌



مدرن بودنِ در شهر سیلویا بخاطر آزادی آن است


چیزها کجا هستند؟ در فضای عاشقانه، یا در فضای معمولی؟

جلسه می‌گذاریم برای بحث و گفتگو ‌. چون شناخت از همین گفتگو بدست می‌یاد. گفتگو در جمع کوچک دموکراسی می‌آورد.  وقتی در جلسه سینماشعر، فیلم در شهر سیلویا را دیدیم و نقد و بررسی کردیم .


□ مدرن بودنِ در شهر سیلویا بخاطر آزادی آن است . آیا فیلم سوالی جدید را در یک اثر آوانگارد و همزمان وفادار به سینمای صامت ، مطرح نمی‌کند؟ حرکت‌های غیرِ قابل توصیفِ فیلم فراموش نمی‌شود. در سینمای مدرنی که علت و معلولی برخورد نمی‌کند و این خوب است .

□ بعد از نمایش فیلم در شهر سیلویا، شعرِ " توی شهر سیلویا " را خواندم که اولین مواجهه من در سال ۲۰۰۸ با فیلم در شهر سیلویا بود.


□ توی شهر سیلویا
شعری از امیر قاضی پور


وقتی با خودم قرار گذاشتم در شهرِ سیلویا
بر افتادنِ چشم‌ها و درخت‌ها
تابیده بود بنفش‌ها    و سنگ فرش‌ها سکه‌ای بود
بخارِ سرِ همه از استخوان‌های خشک نبود
بر بندِ رخت آویزان شده/ساعتی بر فراموشی
حکم رانیِ شاتوت‌ها و تاب‌ها و زن‌ها و دخترا
و سر برداشتن از لبا
سبزتر از بازوهای نه داشته به چیزی سنگین
این-از تو پریدم
در کدام غیبت حاضر
تو ردپای تاریخی
میل به نشستن در یک مکان
مشاهده یِ رسوخِ نیروها
و ردپاهای تاریخ
میل به ناحیه‌ گرایی
همه باید از همه لهجه‌شان بُگریزنند
بزنند به دیواره تاریخ
تمام ناپذیر از دست همه یِ آن شکنجه‌ها
دیواری-چروکی نبود
کافه‌ای بی هوا با مشتریانش در هم نمی‌پیچید
و میل به نشستن در یک مکان




تهران در بغلم رو به احتضار


تو این آلودگی هوا حداقل کاری که می‌توانیم بکنیم،  اگر کار ضروری نداریم از خانه خارج نشویم. ماسک بزنیم اگر بیرون می‌رویم.
دوستی می‌گفت تو که شاعری، شعری درباره آلودگی هوا نداری؟ این دوستِ ما درباره هر مساله‌ و موضوعی شعر از من می‌خواهد. گفتم: شعرِ زیر مستقیم درباره آلودگی هوا نیست‌. اما منظور را می‌رسانَد.




شعری از رُزا جمالی ✔️

تهران در بغلم
رو به احتضار
به ماده گاوی پیر می‌ماند که زوزه‌ می‌کشد آرام وُ رام
تن‌اش را به موهایم می‌مالد
فردا لاشه‌ای ست که سپورِ خیابان جمع‌اش می‌کند
به لگدهایِ ماده سگی پناه می‌برم
و جسدم را به خدا می‌سپارم.




خودتان را جای دیگران بگذارید


"بزرگترین مددکارِ اخلاق، تخیل است، چون ما فقط با تخیل می‌توانیم خود را جای دیگر انسان‌ها بگذاریم و شرایط بد آنها را درک کنیم." تو تئاتر Vanya با بازیِ Andrew Scott این اتفاق شاعرانه و انسانی را می‌بینیم. تو زندگیِ روزانه و جلسات شعرخوانی می‌توانیم حرکاتی مثلِ این تئاتر را داشته باشیم.

جدیدن در یادداشتی از افشین هاشمی ( بازیگر) درباره پوشش اختیاری و‌ خواندنِ پرستو احمدی در کنار نوازندگان مرد نوشته بود: با خودم فکر می‌کنم آیا جراتش را داشتم حتا جای یکی از نوازندگان باشم؟

اولین بار سیمون وِی به این نکته توجه پیدا کرد و در آثار خودش به این التفات پیدا کرد که علت اینکه ما اخلاقی زندگی نمی‌کنیم این است که قدرت تخیل قوی نداریم و نمی‌توانیم خود را جای دیگران بگذاریم. او می‌گفت به هرکس که برخورد می‌کنید توجه کنید تا بتوانید شخصیت و منش او را بشناسید و وقتی شناختید هر وقت با او سر و کار پیدا کردید خودتان را جای او بگذارید. البته سیمون وی علت عمده‌ی اخلاقی نزیستن ما را این می‌دانست. بعدها آیریس مرداک این ایده را از سیمون وی گرفت و پرورد.





مثلِ سم می‌مونه این هوا


هوای آلوده شهرِ تهران. مثلِ سم می‌مونه این هوا. چند روزه از منزل بیرون نرفتم غیر از چند دقیقه برای خرید و بردن زباله. مشکلِ تنفسی پیدا کردم. تو منزل ۱۰۰۰ قدم برمی‌دارم برای پیاده‌روی و ورزش. حقوقِ بشر لازمه. هوای پاک همون حقوقِ بشره. از تهران باید گریخت. I HATE YOU. تهرانی که از بچگی دوست داشتم. ابراز کردنِ خود. نچسبیدن به هیچ چیز. وبلاگ نویسی. کی وبلاگ می‌خونه؟دیواری هست.
یک شعر دوست دارم الان اینجا بزارم. شعر زیر توی هوای ناپاک. لطفن ( یا لطفا!) بخوانید:




من حرف می‌زنم
بدون اینکه حرف نمی‌زنم
همیشه چیزی هست
موسیقیِ جاز
بر اندامِ حیاتی
مخصوصن خودش است
بله ! در همه عمر، بچه را بیندازی
وادارت می‌کند بخندد ، سرگرم کند
برخلاف انتظار چقدر با او مهربان بود
زاویه دید لحظاتِ هوشیاری پنج و پانزده دقیقه
فرقِ اصلی، در عضلاتت
با فشارِ جریانِ آب
بطورِ مبهم
شاتوتِ گوشتالو
            





دوباره سازی شعر بالا ✔️
شاتوت گوشتالو!
من حرف می‌زنم:
"موسیقیِ جاز"
بر اندامِ حیاتی
همیشه چیزی هست
بدون اینکه حرف نمی‌زنم
بله! در همه عمر ، بچه را بیندازی
وادارت می‌کند بخندد ، سرگرم کند
مخصوصن خودش است
بر خلاف انتظار چقدر با او مهربان بود
بطورِ مبهم
زاویه دید لحظاتِ هوشیاری پنج و پانزده دقیقه
فرقِ اصلی ، در عضلاتت
با فشارِ جریانِ آب







من با آنان که نیک نیستند به نیکی رفتار می‌کنم


امروز ۱۰دسامبر، روزِ جهانی حقوق بشره. در کنارِ اعلامیه جهانی حقوق بشر، دائو هم جا داره. دائویی که همه چیز را در بر می‌گیرد. دائو در وجود همه انسانها هست. بگذارید دائو در زندگی‌تان حضور یابد. کتاب جاودانه دائو دِ جینگ  با چند ترجمه در ایران منتشر شده است و از کتاب‌های پرفروش است.‌


کتابِ کتاب‌ها. کتابی برای همه فصول. کتابی که فراتر از همه آیین‌هاست.
این کتابی نیست که رهایش کنید و آنرا لای کتاب‌های دیگرتان بگذارید. کتاب Tao Te Ching همیشه با شماست. کتابی که هم‌ مصالحِ زندگی در آن هست و هم شعر ، عرفان و خردِ ناب.


از دائو:
دانا‌‌ اندیشه‌های ثابت ندارد
او اندیشه‌های مردم را از آنِ خود می‌کند
من با آنان که نیکند به نیکی رفتار می‌کنم
و من با آنان که نیک نیستند به نیکی رفتار می‌کنم
و بدین سان من نیکی به دست می‌آورم
من با آنان که درستکارند درستکارم
من با آنان که درستکار نیستند درستکارم
و بدین سان من درستی را به دست می‌آورم



خودتان را جایِ شخصیت‌ها بُگذارید


با بازیگرِ تئاترِ " وانیا " با بازیِ اندرو اسکات( Andrew Scott) احساسِ نزدیکی و‌ پیوند دارم. وقتی یک بازیگر، تک‌نفره خودش را جایِ تمامِ شخصیت‌های نمایش‌نامه دایی وانیا اثر چخوف (Anton Chekhov) می‌گذارد. این عملی شاعرانه است. با قدرت تخیل همراه است. هر کدام از ما وقتی کتاب دایی وانیا را می‌خوانیم مگر همین کار را نمی کنیم؟ و خودمان را جایِ شخصیت‌ها نمی‌گذاریم. بالاترین چیز در هنر، عواطف و احساسات است که در تئاتر وانیا نمود دارد‌.
فیلم این تئاتر را جدیدن دیدم. احساس زنده بودنِ اجرا را داشتم در دیدنِ فیلم این تئاتر.

پخش زنده تئاتر ملی: وانیا
بر اساس نمایشنامه دایی وانیا اثر آنتوان چخوف، اندرو اسکات در سالن وست‌اِند لندن در یک اقتباس تک‌نفره، چندین شخصیت را در دایی وانیا بازی می‌کند و پیچیدگی‌های احساسات انسانی را بررسی می‌کند؛ امیدها، آرزوها و پشیمانی‌هایی که در معرض توجه قرار می‌گیرند.

National Theatre Live Vanya
کارگردان: Sam Yates
مدت زمان: ۱۱۵ دقیقه




آخرِ بازیِ بشار اسد جنایتکار


جاودانگیِ شعرِ احمد شاملو
شعری علیه تمامِ دیکتاتورها
چه بشار اسد چه دیکتاتورهای دیگر


بشار اسد جنایتکار نزدیک به ۴۰۰هزار نفر از مردم سوریه را طی ۱۴سال اخیر به خاک و خون کشید و چند میلیون نفر را آواره کرد. و دست آخر سوریه را تقدیم به تروریست‌های اسلامگرایی کرد که حامیانش رژیم‌های تروریستی قطر و ترکیه هستند. خودکامگیِ اسد، سوریه را نابود کرد. فرقی نمی‌کنه خودکامگی بنام محمدرضا پهلوی یا صدام حسین یا قذافی یا حسنی مبارک باشه یا کشورهای دیگر. از واژه لعنت بدم می‌آد. اما اینجا کاربرد داره. لعنت به بشار اسد و پدرش حافظ اسد ملعون و حزب بعث سوریه و حامیانش.


احمد شاملو ملقب به الف-بامداد اول بار شعر زیر را خطاب به دیکتاتور سابق ایران محمدرضا پهلوی نوشت.‌ شعری که هنوز خوانده میشه و خطابش تمام دیکتاتورها است.





آخرِ بازی . شعری از احمد شاملو ✔️

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سارِ ترانه‌هایِ بی‌هنگامِ خویش.



و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدایِ پا.



سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
       بر اسبانِ تشریح،
و لَتّه‌های بی‌رنگِ غروری
نگون‌سار
         بر نیزه‌های‌شان.







تو را چه سود
               فخر به فلک بَر
                                فروختن
هنگامی که
             هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرین‌ات می‌کند؟


تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌ها
              به داس سخن گفته‌ای.



آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه
    از رُستن تن می‌زند
چرا که تو
تقوایِ خاک و آب را
                       هرگز
باور نداشتی.







فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بی‌اعتقادِ سربازانِ تو بود
که از فتحِ قلعه‌یِ روسبیان
                              بازمی‌آمدند.
باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سیاه‌پوش
ــ داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌ها
                    سر برنگرفته‌اند!





بی‌تفاوتی و آلودگی هوا


تو خانه که هم هستم، آلودگی هوا را با تمام وجود احساس می‌کنم. یک مقام مسئول گفته در تهران، روزانه ۵۰۰ نفر به علت آلودگی هوا می‌میرند. بی‌تفاوتی شهروندان ایرانی در رابطه با آلودگی هوا در کنار بی کفایتی مسئولان.


و شعر و شاعر :
"... روزی که همه ببینند ، همه شاعر خواهند شد ؛ دلیلی وجود ندارد که همه شاعر نشوند . زیرا شعر در همه هست ، اما یا منحرف شده ، یا تباه گشته، یا اصلاً مرده است. آن روزی که موانع از میان برود، برای چه زندگی « یکپارچه شعر» نشود ؟ مگر شعر چیست ؟ آیا بجز این زیبایی‌ها و احساساتی است که شاعر چشیده و دیگران نچشیده و ندیده‌اند؟ ... همیشه لازم نخواهد بود که شعر را بنویسند. اگر اشعار حافظ را کسی نمی‌نوشت ، آیا شعر نبود ؟ آیا شعر محدود به همین حروفی است که ما بر کاغذ می‌آوریم و می‌خوانیم ؟
...این نیاز همبستگی ، این ضرورت دوست داشتن ، یکی از خواص عمدۀ شعر است. عشق شاعران همه چیز را به هم پیوند می‌دهد . و بهترینشان گریه‌ها ، ترس‌ها ، فقرها ، و رؤیاشکنی‌ها را می‌دیده‌اند و عصیان خود را مانند آب سردی بر چهرۀ به خواب رفتۀ دیگران می‌پاشیده‌‌اند. "
از مقالۀ شعر و شاعر . نوشته فریدون رهنما




بی‌آرزو



وقتی آرزویی نباشد، همه چیز در صلح و آرامش است





ریش هایِ پناهنده  /   : شماره می‌کنه
بی رفت و آمد   /   رها می‌کردی
: دنبال کسی می‌گردد
بر نمی‌گردد ماهی‌هایِ دروغگو
پیاده‌رو هوایِ ساز کرده
تنها دهان بازمانده هنگامِ خوردنِ چای
میانِ بی آرزویِ دستِ دیگری
" استخوان‌هایِ پادزهری "

سه جشنِ پیروزی
«لباسِ کوچکی بمیرد»
از دره‌یِ عمیقی که همیشه جشنواره است
راستِ خیابان  /   سفید
- - -
امیر قاضی‌پور


          

تخت‌جمشید در یک روز بارانی


آیا این مسائل که هر جا که ویران شده، نیست شده، و از امروزمان دور شده است از نو مطرح نخواهد شد؟ آیا در عین حال زندگی با این پرسش‌ها باز نمی‌ایستد؟ اگر یادتان باشد گیاه‌هایی که دیده می‌شد و تماشاگرانی که می‌آمدند تا دریابند و بارانی که می‌آمد و همه چیز را می‌شست، پرنده‌ای که جست‌و‌خیز می‌کرد، همه اینها نشانه‌های نوعی ادامه پدیده‌های زندگی است. همه آنها با ما چه پیوندی دارد؟
فریدون رهنما

تصویر :حضور گردشگران در مجموعه جهانی تخت جمشید، همزمان با دومین باران پاییزی در فارس



تماشا کردن و تماشاچی نبودن


در بسیاری از لحظات زندگی باید تماشاچی باشیم.  بایدِ ایجابی. بگذاریم رویدادها همان طور که هستند اتفاق بیفتند. مثلن( یا مثلا شما) وقتی کسی داره صحبت میکنه، باید یکسره گوش باشیم و تماشاگر باشیم بجای جواب دادن و پریدن وسط حرف. اغلب، آدم‌ها حتا وقتی در حالِ گوش دادن هستند، در واقع به سرعت در حال تجزیه و تحلیل، برای پاسخ دادن هستند. و تماشاگر بودن را یاد نگرفته‌اند. یاد نگرفته‌‌ایم. سکون و سکوت را می‌خواهیم که برابر است با آرامش و حتا بی‌کنشی که عینِ جنبش است.

چیزی که در "دائو د جینگ" و کتاب‌های اکهارت تُله بارها تاکید شده.
در عوض جایی که باید تماشاگر نباشیم، بی‌تفاوت هستیم‌. در میدانِ مبارزه و پرداخت دانگ خودمان.

شلاق بر بدنِ زن و مرد ایرانی و جنگ حجاب اجباری در ایران. کسی جای کسی را تنگ نکرده. قوانینِ زورگویانه و مجازاتهای غیرانسانی مثلِ شلاق، اعدام و انواع حبس‌ها آزارم میده. حالم خوبه. اصلن زندگی بدی ندارم. اما شرمساری از این وضعیت که بجای صلح و آرامش، در جنگ و گریز هستیم. در حالِ نبرد. سکون و سکوت برای زندگی لازمه و البته مقاومت هم هست.
اگر از درونِ خود قوی نباشم، رویدادها اذیتمان می‌کنه‌. اگر منِ نوعی تماشاچی نباشم و در مورد " نه گفتن به ته سیگار" اقدام کنم و شهر را در مقامِ عمل پاکیزه بخواهم. آموزشِ قوانینِ درست مثلِ قوانین راهنمایی و رانندگی را به کوچکترها یاد بدم. اینا هست. تماشاچی بودن و نبودن. جنبش و بی‌جنبشی.





انسانی که در لحظه حاضر زندگی نمی‌کند اصولا در زندگی نیست


اهمیت دادن به لحظه حال که تنها زمان واقعی است در فیلم زیبای MY OLD  ASS به کارگردانی Megan Park . از آنجا که گریزی از لحظه حال نیست، چرا به آن خوشامد نگویی و با آن دوست نشوی؟
بقول اکهارت تُله: زنده بودن را در بدنت حس کن، این احساس تو را به حال متصل می‌کند.
مصفا در کتاب تفکر زائد  ، مثلِ
اکهارت تُله می‌اندیشد:
یکی دیگر از طرح‌های فکر برای فرار از واقعیات این است که انسان را از زمانِ حاضر که تنها زمانِ واقعی است غافل نگه می‌دارد و او را در دو زمانِ موهوم ذهنی و غیرواقعی، یعنی زمان گذشته و آینده مشغول می‌دارد. زمانِ حاضر تنها زمانی است که حرکت زندگی در آن واقع می‌شود. و انسانی که در لحظه حاضر زندگی نمی‌کند اصولا در زندگی نیست.  زندگی را از دست داده است. مشغولیت فکر در زمان به معنای مشغولیت فکر با محتویات خودش است، نه به آنچه می‌گذرد.  و محتویات خودش چیزی جز پندارها و تصاویرِ تهی از واقعیت نیست .



شاعری به نام حامد سلیمان‌تبار


شاعری که به صفحاتِ سفید اهمیت میده. اسمش حامد سلیمان‌تبار است. شاعری که با تاکید هم در شکلِ ارائه کتابِ کاغذی و هم خودِ متنِ شعرها به هیچ وجه شعرها را سیاه نمی‌کنه. همیشه دوست داشتم مثلِ کتاب‌هایی چون عهد جدید، عهد عتیق و اَوِستا، مناسباتِ خودمان را شعر کنم. حامد سلیمان‌تبار، یک عهد جدید از مناسبات ما با تمام تاثیراتی که گرفته دارد. چرا نباید تاریخِ خودمان را شعر کنیم. شعری که برتر از تاریخ است. این دو اثر تازه است. حامد خوب توانسته از عنصرِ تکرار در زندگی و مناسبات ما استفاده کند. از نام‌ها، رویدادها و برچسب‌ها و وقایع جدید و قدیم. گاهی باید آب را چرخاند.  آب را چرخیده بدهید!

در سال‌های اخیر، خیلی برای من سخت بوده کتاب شعری بفارسی را پیشنهاد کنم آن کتاب را بخوانید و ببینید. شاعری وصیت کرده بود، روی سنگ‌قبرم بنویسید: از بس شعر بد خواندم مُردم.  ‌دو کتاب شعر«عهدِ مَهد» و «نگاره‌ها و انگاره‌ها» از حامد سلیمان تبار را توصیه و پیشنهاد می‌کنم بخرید و بخوانید. شعر یک رویداده یک حادثه است. مربوط به زمانِ حال است از لحاظ کیفیت.
شعرِ حامد سلیمان‌تبار را هیچ وقت تبلیغ نکردم. شاعر را از زمانِ تاسیس تلگرام و گروه‌های تلگرامی می‌شناسم. از روحیه حامد ، میشه آموخت. وقتی کتاب «دیروز» که عکس‌های حمید شاهرخ درآمد، حامد کسی بود که میگفت باید این کتاب‌ها را چندتایی هدیه داد‌. یا می‌گفت کتاب‌های اکهارت تُله را به لحاظ تاثیرگذاری باید به ده‌ها نفر هدیه داد. دو کتاب شعر حامد سلیمان‌تبار را هم به لحاظ شعری و زیبایی‌شناسی باید خرید هدیه داد و پیشنهاد داد. کتاب‌هایی که در کتابخانه شعردوستان، جایش است. من بدونِ ناموس پرستی در شعر، از شعرِ حامد دفاع میکنم. چون دفاع از شعر است. دو کتاب شعر حامد سلیمان تبار را از کانال تلگرام " شعرِ بی  پایان " می‌توانید دانلود کنید.






و یادداشت حامد سلیمان تبار:
وقتی قصد کردم کار چاپّ و پخش کتاب‌های جدیدم را شخصا به عهده بگیرم، سعی کردم زوایای مختلف آن -یعنی آنچه از نیکی و عیبِ روش ِ کار بنظر می‌آمد- و حتّی نقد و نگاه‌های تیزِ احتمالی پیرامون این شیوه‌ی رفتاری تقریبا غیرمرسوم را پیشاپیش ببینم؛ سرآخر تصمیم شد بر این طرز کار که:
تعداد سیصد نسخه از هر کدام از کتاب‌های "نگاره‌ها و انگاره‌ها" و "عهدمهد" را بصورت کاغذی چاپ کردم؛
دویست نسخه را به دوستان اهل فکر و کلمه صمیمانه تقدیم کردم؛ از باقی هم که به سه‌چهارجایی سپرده شد از قضا و به مِهر دوستانِ نادیده فقط انگشت‌شماری باقی مانده‌ست؛ پیشتر از ایشان که این کتاب‌ها را تهیه کردند و با کتابخانه‌شان آراستند سپاسگزارم.
تا این‌لحظه این تصمیم قطعی‌ام است که این دو کتاب‌ تجدید چاپّ کاغذی نمی‌شوند، امّا از آنجا که نه‌ اهل عتیقه‌خری و نه عتیقه‌سازی و نه عتیقه‌فروشی‌ام؛ و نه با جهان‌بینیِ کلّی‌ام در زندگی سازگاری دارد؛ نسخه‌ی PDF آماده‌به‌چاپِّ کتاب‌ها را بصورت رایگان در اینترنت و در دسترس همگان قرار می‌دهم؛
نیک که بنگریم روزانه هزاران‌هزارنفر از ما کنار هر سوژه عبور می‌کنند امّا تماشای یک بیننده است که خطوطِ آن را برجسته می‌کند، حالا این سوژه ممکن است در قلّه‌ی قاف باشد یا همین‌همین کناردستِ ما؛ این بسته به دوسوی تماشاست و البتّه ظرفیّتِ هر تماشا.
با همه‌ی این‌‌ها امّا اقرار می‌کنم همچنان یکی از عاشقان نُسَخِ کاغذی‌ام و نه فقط برای شکوهِ دیدارِ نخست، بلکه به همان‌ نسبت دلداده‌ی لمسِ جوهرِ  نوشته‌های آنی‌ام که باید، یعنی شعوری که به مادّه تبدیل شده‌ست و در هر تورّق چیزی هم به آن افزوده شده‌ست، یعنی نوعی عشق‌بازیِ تنانه با کلمات...
پس با این همه آب‌وتاب ِ تعاریفِ عاشقانه؛ دیگر این‌ طرز کار چرا؟
نسخه‌ی آماده‌به‌چاپّ PDF کتاب‌ها را در فضای همگانی قرار می‌دهم تا هر دوست دیده و نادیده بتواند به آسانی و بصورتی که در پیشخوان و در راهنمای چاپ کتاب توضیح داده‌شده کتاب‌ها را  چاپ بگیرد؛  بعلاوه اینکه این تصمیم‌ها به فراخورِ وضعیتِ اقتصادی، شرایط چاپّ و پخش کتاب و وضع فرهنگِ سلبیِ جاری در برهه‌ی کنونی‌ گرفته شده است؛ حتّی اینکه توضیح پلّه‌به‌پلّه این طرز کار هم به باورم در واقع از جنس همین ضرورتِ تاریخی و فرهنگی‌ست؛
سرآخر اینکه دانلود و پخش این کتاب‌ها در گستره‌ی فضای مجازی و چاپّ کاغذی‌‌شان با شرطِ رعایت ِجنس کاغذ، ابعاد نوشتار و قطع کتاب که به‌عمد و کمی سختگیرانه جزئیات‌شان را در پیشخوان کتاب‌ها نوشته‌ام برای همگان آزاد است

حامد سلیمان‌تبار
یکم آبان هزاروچهارصدوسه